دوستان گرامی ، وبلاگ طپش مهـر در مدت تقریبا" یکسال و با بهره گیری از دامنه های متنوع این سرویس وبلاگ نویسی ، بیش از 63000 بازدید کننده داشت. من در تاریخ 6/7/88 تصمیم گرفتم در لاگ دیگری و با یک رویکرد نسبتا" جدید ، مطالب خود را درج و ادامه دهم... لذا امیدوارم مدیـران سرویس MyfaBlog این صفحات را مانند وبلاگ اجتماعی من یعنی " تاپیـران " حذف نکنند!
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست! پرستاران از او دلیلش را پرسیدند؟
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: درسته ، اما من که میدانم او چه کسی است...!
برچسب ها: عشق - واقعی - پیرزن - پیرمرد

